رجیــــم آمـــرزیده

ثـابت!

سلام !

قبل از فعالیت تو وبلاگ ، قبل از خوندن مطالب لطفا به لینک های زیر سر بزنید.


http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA

http://korush-ghobadi.mihanblog.com/post/16

به عقـاید هم احترام بذارید.

موفق باشید

بعد نوشت : نویسنده های محترم ! لطفا هیچ گونه مطلب مذهبی در وبلاگ قرار ندید

لطفا مطالبی بنویسید که با مضمون وبلاگ همخونی داشته باشه




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت 21:59  توسط مصلوب.  | 

پایان

و خداوند عشق را آفرید

عاشق تر از همه اوست

معشوق تر از همه اوست

اما تنهایی را برای خود برگزید . . .

و من هدیه ی عشق را بر دیده گذاشته ام

اما معشوق نبوده ام!

خدایا . . .

اجازه هست تنهائیت را 

برای هزاره های مانده از عمرم هدیه بگیرم؟


خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1392ساعت 20:25  توسط نیم آ.  | 

جنین سِقط شده

به یاد می آورم

روزهای با تو بودن را

که نیامده خاطره شده اند

با یادت دلم را بارور ِ لبخند می کنی

اما این جنین 

روی لب هایم نوزادی دلپذیر نخواهد شد

وقتی شوری اشک او را سِقط خواهد کرد...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 20:32  توسط نیم آ.  | 

مرگ

همزاد پائیزم

اما کاش وارثش بودم

تا زندگیم را خشک و زرد 

روی زمین بریزم.

همخواب زمستانم

اما کاش همجنسش بودم

تا سردیم را به مرگ گره بزنم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 16:30  توسط نیم آ.  | 

گرامی داشت عشق!

آخر ِ این حس ِ عظیم ِ انسانی

همان عشق،

همان به نظر ِ تو حس ِ پوشالی

همه ی تقدیری که می شود،

سهمش:

خاک بر سر ِ تو که انسانی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1392ساعت 17:12  توسط نیم آ.  | 

رسوایی

رسوا شدن هم عالمی دارد

وقتی انگشت ها

به اتهام داشتن ِ تو

نشانه ام می روند.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 20:6  توسط نیم آ.  | 

کاغذهای زنده

باد می وزد...

دو دستی کاغذ پاره های وجودم را چسبیده ام

این عاشقانه های زنده

باید

زیر دستانت،

پیش چشمانت جان بدهند

سهم این کاغذ پاره ها پر پر شدن در باد نیست.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 20:3  توسط نیم آ.  | 

تنگنای سینه

سینه ی من با همه ی تنگ بودنش

به اندازه ی ابدیت جا دارد.

غم هایت را کنجی از آن جای می دهم

تو فقط سرت را شبی رویش بگذار.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 19:59  توسط نیم آ.  | 

به سوی تو... به شوق روی تو

تمام دنیا را یک طرف نشانم بدهند

تو را سمتی دیگر

من مشتاقانه سوی تو می شتابم

چه باک حتی اگر مرا بگویی: برو بمیر

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 19:53  توسط نیم آ.  | 

لب ِ تو

جای لب ِ تو

جانم به لب می رسد...


چند تا پستی رو که می گذارم خیلی دوستشون دارم و چون احتمالا از تو گوشیم به دلایل فنی حذف میشن ،میزارمشون اینجا (:

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 19:51  توسط نیم آ.  | 

تو...آه...من

کابوس ها که کنار می روند

رویای داشتن ِ تو جان می گیرد

و فاصله مان 

به اندازه ی یک "آه" کشیدن 

که گاهی از دهانم خارج می شود!

رویا ها که می خوابند

می ترسم،

مبادا سهم من از تو فقط "آه" کشیدن باشد؟


+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 12:50  توسط نیم آ.  | 

آشوب ِ تو

اگر دلم آشوب تو نبود

زندگی می کردم

و اگر دلم آشوب تو نبود

بیهوده می مردم

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1392ساعت 12:36  توسط نیم آ.  | 

دوستت دارم

هوس پرواز در سر می پرورانم

و به بالهای نداشته.

به گمانت روزی که بگویی: دوستت دارم،

آسمان تا بی نهایت راه دارد؟


(اقتباس از شعر "دوستت دارم" سروده ی گروس عبدالملکیان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1392ساعت 16:19  توسط نیم آ.  | 

سیلی سکوت

جای سیلی سکوت روی گونه ام کبود مانده!

شب های بی تو ...آه های تیز ِ من،

کمرش را شکست

وقتی دید کسی مترجم حرف هایش نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 20:11  توسط نیم آ.  | 

(!)

من در جوانی پیری ام را کرده ام

شاید هم پیری مرا !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 19:42  توسط نیم آ.  | 

و اما زمین مقصد آدم ها نبود!

هوای این روز های دنیا

گرفته

پر دود

کثیف...

چشمانم را می سوزاند!

نفس آدم ها

به ماسک زدن مجبورت میکند

چیزی شبیه همان ها که در کودکی روی صورت می گذاشتیم و می خندیدیم

یکی گربه

یکی روباه

یکی موش

یکی...

چه می دانستیم بزرگ که بشویم دلمان برای صورت های نشسته و کثیف لواشک خورده مان تنگ می شود.

این روز های دنیا

از آدم ها فراریم می دهد

دلم هوای ِ هوای ِ پاک می کند

راهی یک جای خوش آب و هوا می شوم

به زودی.

گمانم آنجا

از آدم ها خبری نیست

اما حیوانات چرا.

و به سرنوشت آدم ها نگاه که می کنم

رو به آسمان میکنم و می گویم:

هنوزم فرشته هات جلو پامون سجده می کنن؟

راستی آسمان هم باید جای خوبی برای سفر باشد

و اما زمین مقصد آدم ها نبود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 11:6  توسط نیم آ.  | 

ماهی ها

کنار  یک برکه ی سرد

ماهی ها یکی یکی

از لبانم بوسه میخواهند.

یاد آخرین بوسه ات

لبهایم را

 آنها را

فریب می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 21:17  توسط نیم آ.  | 

زمین

زمین کدامین ولی ِ دم ِ توست

که هر کجا سرم را زمین می گذارم

خون بهای یادت را از افکارم طلب میکند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 21:16  توسط نیم آ.  | 

توقع بی جا ممنوع!

چه توقع بی جاییست که بین این همه دوستت دارم هایی که به سمتش روانه است، مرا ببیند

چه توقع بی جاییست که از بین این همه بوی مست کننده، بی بویی مرا تشخیص بدهد

چه توقع بی جاییست که منتظر باشم دستم را بگیرد 

حال آنکه من دستم را از سرخی شرمی که روی گونه ام نشسته،در جیبم پنهان کرده ام 

و هزار دست ضرب در دو ، باز اند تا او را به خودشان بفشارند.

چه توقع بی جاییست که یک نفر تکانم بدهد و بگوید: توقع بی جا ممنوع!



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 16:2  توسط نیم آ.  | 

جانِ جان

دستم که روی سینه ات می لغزد

نزدیک تر می آیی،خیلی نزدیک.

سرم را در سینه ات گم می کنم

... یک...نَفَ...سِ عمیق...

که مبادا روزی بویی غیر از تو مشامم را پر کند.

من این لیزی زود هنگام را دوست دارم!

چشمهایم را نمی بندم

چه وقتی لبهایم را به وجودت می کشی

حریصانه وام دار زندگیم میکنی.

ببین!

مردن هم کاری برای من از دستش ساخته نیست

وقتی که تو

جان ِ جانِ منی.


(تن به جان زنده و جان به جانِ جان زنده س)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 16:36  توسط نیم آ.  | 

زمین لرزه

جایی همون وسطای بَدَن!

چیزیه که بهش میگن دل.

    هر چند وقت یکبار تو این زمین خاکی ِ تو زلزله میاد

                   کسی عمق فاجعه ش رو نمی فهمه

        کسی برای کمک نمیاد

                     و تنها مصدوم اون منم که سعی میکنم سرپایی باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 20:17  توسط نیم آ.  | 

...درمانده

از من می خواهی که بروم!

رفتن مشکل نیست وقتی نه چیزی برایت مانده که از دست بدهی

و نه چیزی مثل یک توله سگ در انتظارت که راه ها را بویت بکشد.

من هر کجا سرم را بر زمین بگذارم همان جا خیالِ آغوشت باز می شود

می گویم یک...دو...سه و می پرم...

بی انصاف،لازم به بودنت نبوده تا هَم + سَرَم باشی!

هوس بمیرد

رقیب بیاید

غیرتت را که به باد نداده ای؟

کجا بروم؟





+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 20:5  توسط نیم آ.  | 

بازو...


اهلـــی بازوآن تو شده ام

بآزوی تو فقط بازو نیست

شعرهآ دارد...حرف ها دارد...

اصلا همین بازو ها شآعرم کرد

بــه سینــه ی محکـــم تو خــو کـــرده ام

تو که یادت نرفته ستبرِ سینــهـ ات گهواره من است!

بآلـــین سینــه ات که از زیر سرم برود

من همآن زن ِ وحشـــی ام کــه بودمــــ

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 17:12  توسط lady.  | 

تفـــاوت. . .



اگــر قرار بود همه مثـلِ هم باشـند!!

هیـچگاه...

خداود اثـر هـر انگشــت را متفاوت نمی آفریــد !!!




+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 1:3  توسط سـایه روشن  | 

من ٍ بی تو

بعد از تو

یک سنباده برداشتم

و شــــــروع کردم خودم را از تو سائیدن

روزها گذشت

گَرد لمس کردنهایت جای جایم،زیر مجسمه ام ریخت و باد آنها را برد

بوی تن پیچ و تاب خورده ات در روحم،مثل عطر در بازی پرید

کارم که تمام شد

چیزی از من باقی نمانده بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1392ساعت 13:33  توسط نیم آ.  | 

سخــت است....



سخـــت است باورِ بــودنِ نبـودن هایِ بودنِ او . . . .

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1392ساعت 20:19  توسط سـایه روشن  | 

خرده شیشهـــ

ابــرم...بی حتی صفر درصد احتمآل بــآریدن

و بغضی حجیــم

و این گلــــوی بغض دآر ِ زنآنـــه

حق الوطـــن حضور ِتوستــــ در دلـــم

تویــی کـــه خرده شیشـــه هآی توی گِلت

دست خدآ را هم وقت خلقتـــت بریـــده!!


+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 19:1  توسط lady.  | 

بـُغـض وآره....

اَبـریِ گـرگ و میشِ نـَمـــــ نمـــــــِ  اشکهـآیِ  پـآییـزی

 

خـُشکِ خـِش خـِشِ  خـآطـرآتِ خـط خـطیِ دیروزی

 

قدم زنـآن در نگـآهِ تو انتهـآیِ بی آغـآزِ فصلـَم را بغـض میکنم....!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1392ساعت 11:8  توسط مطرود  | 

جــاهل شو!

صـبر شـو !

همین لحـظه... همین حـالا ...

شـب و روز، در عین ِ تضــاد ، مترادفنــد !

شب را که بگویـی، از هزاران نالـه ی به ظــاهر - لـذت - رنگ گرفتـه و ســیاه!

روز هـم که چشــمان ِ سـتاره ها برای دیدن، کور! ... برای شنیدن... کـــر!


جـــهل، یکـــبار...

عقل، هزاران بار برای بعـــد! ...

بعد از همین یکـــبار!!



http://s1.picofile.com/file/8101282318/97362105877330751511.jpg





+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 12:56  توسط ری را  | 

همه را خواهم برد...

همه را خواهـم برد. . .
خـاطراتـم را می گویـم . . .همـان هایی که درونِ آشغال دانیِ ذهنت خاک ها خوردنـد!
و رفـته اند زِ یادِ گوهر بارت!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392ساعت 2:34  توسط سـایه روشن  | 

مطالب قدیمی‌تر